تبليغاتX
محبت

محبت

تو و اين خونه رو باهم ميخوام تو نباشي دل من ميگيره.

یه فرشته توی دنیای منه ، که با چشماش من و جادو می کنه

توی باغ آرزوم نشسته و ، نفساش گلا رو خوش بو می کنه

غم دیگه جایی تو قلبم نداره،غصه کم کم داره ترکم می کنه

خنده تو قصه ی من غریبه نیست، روزگارم داره درکم می کنه...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:12 توسط محبت| |

من با تو از هر چی غمه ،سیرم

وقتی پدر ، دستات و می گیرم

قلبم طپش میگیره، طوری که

حس می کنم، هرگز نمی میرم

پشتم به تو گرمه پدر ، حالا

من غم ندارم ، تا تو رو دارم

وقتی دلم تنگه ، مثه بارون

تنها تو آغوش تو، می بارم..

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:15 توسط محبت| |

افسونم

میکنه چشم سیاه تو

چه شبایی که توی خوابم

شدی رویای قشنگم،

مجنونم

میکنه صورت ماه تو

داره پرپر میزنه بازم

توی سینه دله تنگم..

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط محبت| |

بیا دستامون و باهم ، روبه آسمون بگیریم

تا ستاره ها بدونن ، که برای هم میمیریم

بیا زیر نور مهتاب ،نازنین من! بشینیم

شاخه ای به یاد این شب، واسه همدیگه بچینیم.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط محبت| |

حقم نبود، دست تو رو ، تو دستای رقیبم

ببینم  وحس میکنم، تو چشم تو  غریبه م

پنهون نکن عشقتو از چشام مگه ندیدی؟

چه حالی ام! به من بگو قلبشو چند خریدی؟؟

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:46 توسط محبت| |

هر دلي ، كه بي قراره ، عشق تو باشه اي خدا

آرزوي   ديدن   تو  ،  ذكر  دعا شه ،  اي    خدا

هر چي عشقه كه گناه نيست عشق تو بيگناهيه

هر كي  عاشق   تو باشه   ،   لايق    پادشاهيه


نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:4 توسط محبت| |

تو دنيا رو ، با عشقت آشنا كردي

دل تنگ و اسير غصه ها ،  كردي

به خاك تشنه،عشق زندگي دادي

تو آغوش زمين ،   آب و رها كردي

تو آتيش و به روي شونه هاي باد

پريشون كردي و ، از غم جدا كردي.

 


نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43 توسط محبت| |

كاش خورشيد نگاهت، به دلم ، مي   تابيد

كاش چشمان من و تو، به زمان مي خنديد

كاش دستان تو در صفحه ي بي رونق بوم

طرحي از سفره ي نوراني شب را مي چيد

با  همان  ماه  قشنگي  كه  در  آب   بركه

در   تكاپوي   غرور    امواج   مي    رقصيد

خاطرم هست همان لحظه ي شيريني را

كه   قلم در  خم  انگشت  ظريفت   لغزيد

و  من  آموختم  از  حركت  احساس و قلم

مي شود   از ته  دل  ،عمق  محبت را ديد

من  دلم  در  طپش  ياد گرفتن   ،    لرزيد

عالمي  داشت و  چشم تو مرا مي فهميد

كاش ميشد كه در قالب يك شعر   قشنگ

آسمان را به تو تقديم كنم  ،  اي خورشيد.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:5 توسط محبت| |

تو تنهايي خدا،اما نمي ترسي

نه وحشت ميكني ، نه با كسي هستي

تو همتايي نداري ، تا كست باشه

تو بي همخونه و بي همسفر هستي...


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:44 توسط محبت| |

دلي كه ، تو قفس تن ، اينجوري پرپر ميزنه

براي ، به تو رسيدن ، به هر دري سر ميزنه

دلي كه ، مثل يه آينه ، پاكه و ساده ميشكنه

عاشقه ، فكر هوس نيست،دست به گناه نميزنه...


نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط محبت| |

Design By : Night Melody